داستان زیبای صداقت و راستی
در زمانه های دور پهلوی جنگل سبز و خاموش در نزدیک دریای خروشان و پر تلاطم یک چوب شکن فقیری زندگی میکرد که با کار پر مشقت چوب شکنی نفقه فامیل خود را تهیه مینمود . هر روز او با زحمت فراون تبر تیز و سنگین اش را به شانه انداخته و به طرف جنگل روان میشد وقتی شادمانه اشپلاق میزد چرا که او فکر میکرد تا زمانیکه او صحت دارد و تبرش همرایش است میتواند غذای مورد ضرورت فامیل خود را بدست بیاورد.
یکروز عین قطعه کردن درخت کلان بلوط که در لب دریا قرار داشت، پارچه های چوب به ضربت شدید تبر به هر طرف میپریدند و صدای خوردن تبر به درخت در اطراف جنگل چنان انعکاسی را ایجاد کرد که فکر میشد چند تن از چوب شکنها مصروف قطع کردن درخت هستند.
بعد از چند ساعت کار چوب شکن احساس خسته گی نموده، خواست که لحظه یی استراحت کند. او تبر خود را به شاخ درخت آویزان کرده خواست که بنشیند اما تبر از بالای شاخ درخت کلان لغزید و در بین دریا افتاد.
چوب شکن بیچاره به طرف آب دریا خیره خیره نگریست و کوشش کرد که تبرش را از زیر آب، دریابد اما دریا بسیار چقر بود و با طغیان حرکت میکرد بناً او از دریافت تبرش نا امید گردیده فریاد زد:
خداوندا! من چه خواهم کرد! حالا تبرم را از دست دادم چطور میتوانم به اولاد هایم غذا تهیه کنم؟
همینکه حرفهایش تمام شد یک خانم مقبول که پری دریایی بود به روی آب برآمده با مهربانیب از وی پرسید: ای چوب شکن! مشکل ات چیست؟
چوب شکن مشکل خود را برایش گفت، با تمام شدن سخنان چوب شکن او زیر آب فرو رفت و یک لحظه بعد با یک تبر نقره یی نمایان شد و پرسید: همین تبر گمشده توست؟
چوب شکن با خود فکر کرد که اگر تبر نقره یی را از پری دریایی بگیرد و مالک آن شود با فروختن آن، چیز های خوب وزیادی برای اولادهایش خریده میتواند، اما او از خداوند ترسید و از تصمیم اش منصرف شد زیرا او نخواست که دروغ بگوید و خود را گناهکار سازد برای آنکه تبر از او نبود بنابراین سر خود را به علامت نی تکان داده گفت: تبر مه از فولاد ساخته شده بود.
پری دریایی تبر را به ساحل انداخته، دو باره به زیر آب غوطه خورد در یک چشم به هم زدن او از آب بیرون شد و تبر دیگر را به چوب شکن نشان داد و پرسید : شاید این تبر از تو باشد؟
چوب شکن دقت کــــرده جواب داد: اوه نــــی! این تبر از طلا ســـاخته شده و چندین برابر تبر مه قیمت دارد.
او دو باره تبر را به ساحل انداخته و خودش زیر آب فرو رفت پری دریایی که این مرتبه از آب بلند شد تبر گمشده چوب شکن را با خود بیرون آورد. چوب شکن فریاد زد: این تبر از من است یقیناً این تبر کهنه من است. پری دریایی برایش گفت: این تبر تواست و این دو تبر دیگر برایت بخاطر صداقت و راستی ات از جانب من تحفه است.
چوب شکن شام آن روز سه تبر را به شانه اش گذاشت و چون وزن آنها زیاد بود به سختی راه میرفت و با خوشی اشپلاق کنان گام برمیداشت و در مورد اینکه اکنون میتوانست با فروش تبر ها چیز های خوب برای فامیلش بخرد و از آن به بعد زندگی آرامی داشته باشد فکر میکرد، و از ته دل میخندید و با یک عالم آرزو و نشاط بسوی خانه قدم بر میداشت.
شیرین و کوتاه کوشش کنید در وجود تان صداقت و راستی را پرورش دهید و در همه جا و در همه حالات آنرا فراموش نکنید
امورفرهنگي،ورزشي ،اجتماعي ، تاریخی ، خبر ،گزارش ، مطالب مفيد و نيز عكسهاي ديدني بارعايت تمام جوانب در وبلاگ توسط اعضاء وبلاگ در ج مي شود.